در باره ی مطلبِ خودکُشی یا خودکشی
پویا عزیزی
پس از این که مطلب پیشین "هزارتو" در باره ی مهرداد فلاح روی وب قرار گرفت، دوست شاعر و منتقد گرامی ، آقای پویا عزیزی جوابیه ذیل را برای بنده حقیر فرستادند ، که با اخذ رضایت ایشان آن جوابیه را در "هزارتو" درج می کنم.ناگفته نماند که حرف هایی هم دارم در مورد نظرات ایشان که متعاقبن در همین وبلاگ قرار خواهد گرفت. از پو یا عزیزی به خاطر دقت نظرش تشکر می کنم و امیدوارم که سایر خوانندگان هم در مباحثی که مطرح می شود شرکت نمایند تا بیشتر بیاموزیم از هم دیگر.
جناب علی خان مسعودی نیای عزیز!
گاهی نبود زمان یا کمبودش در این زمانه ی بی دادگر کاری می کند با من که قضیه
می شود خرمای بر نخیل و نتوانستن ما می شود حکایت آن دست ما کوتاه . باری چون
به راحتی شما دوست عزیز نمی توانم نقد بنویسم و نقد نوشتن های من هم مانند شما
معیار و اصل خاص خودش را دارد که بر همان مبنا نمی توانم ساده و صریح بنویسم وگاهی
اصلن در رابطه ای نمی توانم نوشتن ، به همین خاطر سعی می کنم با این نامه
نگاری ها حرف هایم را ساده و صریح بر مبحثی که پیش کشیده ای کمابیش گفته باشم .
خود کشی یا خودکِشی مساله ای ست که برای رفع و رجوع برخی ابهامات اش ایراد
مسایلی را بی ثمر نمی دانم .
قایل بودن شما در نوع قراردادی از پیش تبیین شده تان به نام های مقرر تصویر
درونی و تصویر بیرونی و توضیح آن که در مقاله ی تان رفته است کمی انگار ابهام
دارد برای من و شاید برای مخاطبی یا مخاطبانی همسان که به تعریف ها و اصولا
درستی اصطلاحات استفاده شده در رخداد ها بیش تر حساسیت دارند و گاهی با شنیدن
برخی تعاریف یا اصطلاح مبهم مغزشان کهیر می زند . مثلن فکر می کنم که شما تصویر
بیرونی را به ما به ازای ابژکتیو و تصویر درونی را به ما به ازای سوبژکتیو می
گیرید و این قرار داد را برای بنای مبحث تان رسمی می پندارید . تلاش حقیر در
این زمینه که شما تصویر بیرونی را بیرون از چه چیز پنداشته اید و تصویر درونی را درون چه چیز ؟به جایی نرسید .
تصویر بیرونی را آیا به ما به ازای ارجاع به خارج از ساختمان متن می گیرید و
تصویر درونی را به ازای درون ساختی بودن اش ؟ یا این که مثلن بیرونی را به
عنوان تصویر مادی موجود در جهان می پندارید و درونی را تصویر درونی موجود درذهن؟
من در بیا این دوتا نتوانستم نوعی تمایز در تعریف تان قایل شوم و به همین خاطر
با این بخش مبحث شما کمی مشکل پیدا کردم . مثلن من در دید خودم در این نوع ،
پیش نهاد دیگری را به دوستان ارایه می دهم معمولن که آن را بر اساس تصاویر در
اصطلاح سوبژکتیو-ابژکتیو ،ابژکتیو- سوبژکتیو می پندارم . اگر آبژه را به ما به
ازای جدیدش در ادبیات دوران پست مدرن و فلسفه بپنداریم و این مساله را تعمیم
دهیم به شعر آن موقع ابژه می شود زبان و دیگر چیزی به عنوان عینیت معنا نمی دهد
و این تمامن درونی ست و همین طور تصویر عینی هم اگر موجود باشد ارجاع بیرونی -بیرون از زبان-وچیزی به بیرون-عنوان تصویر مجازی اساسن موجودیتی نخواهند داشت.یعنی موجودیت شان بنا بر چه چیزی ست؟
دید شما در این رابطه دیدی مبتنی بر کثرت و وحدت افلاطونی در ابتدای
فلسفه است که دیگر این روزها در مبحث پست مدرنیته و حتا مدرنیته خیلی می شود
این جا به جایی ها را پی گیری کرد و تعویض موقعیت ها را. دیگر این مساله را
درست نمی دانم که مثلن جهان را وحدتی بپنداریم و تصاویر جهانی را کثرتی که همه
از یک ماده ی واحد پدید آمده اند . دید فلسفی امروز در تمام این موارد مساله ی
کثرت هاست و مساله ی تکثر خیل واقعیت ها ، اما از این که بگذرم قبول می کنم که
فلاح فیزیک متن را دچار چالش می کند و اصلن مگر فیزیک متن هنجار پذیر است که فلاح هنجار به هم ریخته است .
مثلن هوشنگ ایرانی ، یداله رویای ، تندرکیا ، طاهره صفارزاده در طنین در دلتا و
اسماعیل شاهرودی و براهنی و گروهی از شاعران شعر دیگر و پس از تمام آن ها
همزمانان خود فلاح کم این کار را کرده اند و ایا این ها نمی توانند هنجار
خودشان را داشته باشند و سوال دیگر این که آیا در برخورد با متنی از ژانری
متفاوت نباید با نوع گفتمان همان ژانر و مولفه هایش با آن برخورد کرد و اصولن
برخورد با مولفه های ژانر دیگر چه قدر می تواند این میان راه گشا باشد جز همان پنبه زنی؟!
بعد سوم را فلاح به شعر نمی افزاید بل که دید فلسفی فلاح نسبت به جهان است که
آن را در خودش دارد ابژه ای به نام زبان ، چیزی بیرونی به نام جهان مادی ، و
ذهن ( ذهن چندپاره ) که موجودیت شان و تمامیت شان ثابت شده است . با ابژه شدن
زبان چیزی به عنوان نوشتار ، مرکزیت تمام است و مرکز گریزی این جاست که اتفاق می افتد یعنی شعر از مرکزیت جهان مادی خارج می شود .
این جا چیزی به عنوانگفتار که ابزار است اساسن دروئن شعر اگر بخواهد ایجاد فرم کند در کنار مسایل دیگر ادای نقش نکند و بخواهد عمده نقش باشد و سعی در تمام کننده گی داشته باشدهیچ جایی نخواهد داشت . شعر ، نوشتار تمام و کمال است که من نیز این جا از آن خط قرمز ها انگار گذشتم با این حرف، نمیدانم که این تبیین مشی های محافظه کارانه اساس و منشاء اش البته که می دانم از کجا به هم ریخته است . از مقاله ای با عنوان چرا من دیگرشاعر نیمایی نیستم ؟!... مقاله ای در انتهای ذهنیت اواخر دوره ی مدرن و متاسفم که درایران کم تر کسی به آن دقت کرده و یا مبحث اش را دقیقن فهمیده است . منظورم همان تعویض موقعیت ابژه است.
با اجازه ی شما ترسی ندارم از این که سوادم نم کشیده باشد و گویا به زعم شما هم
نسلان من و شما این گونه اند یا طبله کرده باشد چون در این زمینه ی تقطیع که
فرمودید حداقل 300 صفحه بررسی از نیما تا امروز را دو سال پیش تمام کردم که
بخشی از آن منتشر شد و البته از فلاح سخن گفته بودم در این لینک :
http://www.chevili.blogfa.com/cat-4.aspx
در آن مقاله حرکت هنر و به خصوص شعر را به سمت منتهای هنر های نمایشی با
اشالرهای توضیح دادم که بسیط در ان مقاله که منتشر نشده هنوز آمده است که در جای
گاه خودش قابل عرضه است و در این مقال کوتاه جای عرضه ندارد .
فلاح به درستی سعی می کند که رفتاری مدرن با ذهنیت دگم مخاطب اش انجام دهد، یعنی
با تمام ساختارهای از پیش باور شده ی مخاطب در می افتد و آن ها را به هم می
ریزد تا با نوعی هنجار جدید وی را آشنا کند و مسلم است که مخاطب دگم و متعصب
نمی پذیرد هنجار جدید را و با همان غش غش خنده که می گویید و همان نیش خند
حقارت هایش را در مقابل این عظمت ویران گری پنهان می کند و سعی می کند این
ویرانی را سرپوش بگذارد و اساسن طنزی به معنای ریشخند پنهان کردن حقارت هاست . اما شگرد شعر فلاح در بیش تر شعر هایش از شکل ذهنی مر کز پذیر (تک مرکزی یا چند مرکزی) استفاده می کند و سعی دارد از این طریق ایجاد رخداد جدید را در
مرکزیت ها به مرکز گریزی تازه ای برسد که این فرم شعر فلاح را می سازد . مجال
نگارش بیش تر ندارم اما شعر فلاح را حتمن روزی بررسی خواهیم کرد.بماند چه قدرموفق است ؟ امید دارم که آن روز دیر نباشد .
|
+| نوشته شده توسط
علی مسعودی نیا در
86/01/07
|