تبليغاتX
هزارتو
نقد شعر روی وب
 <-Post-title->
مجددا تا اطلاع اخروي تعطيل است...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی مسعودی نیا در 86/09/26  |
 <-Post-title->

درودی نثاربچه های مطرود

گاهی می شود که حس می کنی بریده ای از همه چیز و همه جا و هنوز اما وصلی به همه چیز و همه جایی که بریده ای از آنها .گاهی می شود که از فرط دوری نزدیک هستی.نزدیک و آشنا.همه ی ما خواب هایی دیده بودیم.همه ی ما سرگردان خواب هامان بوده ایم.همه ی ما خواه ناخواه در طلب تعبیری خوشایندیم برای خواب هایمان.این شوخی نیست.نباید شوخی باشد.پشت کردن به مغناطیسِ کثیفِ عُرف نمی تواند شوخی باشد.پس شوخی نمی گیرم.شوخی نمی گیرم و درود می فرستم تنها برای آن که بگویم معنای این بریدن را می فهمم...می دانم....حتا اگر خودم اهلِ بریدن نباشم.تکان خوردنِ زمین را حس می کنم...نمی ترسم...چیزی برای از دست دادن ندارم علی رغم تمامِ چیزهایی که دارم برای از دست دادن.من برابرِ ابهتِ نامکشوفِ این زلزله ی نیامده تعظیم می کنم.به خودم انگِ شعور نمی زنم.روشنفکر واژه ی دمده و کثیفی شده...احترام می گذارم.به همان علامت امپراتور که سام توی شعرش آورده بوداحترام می گذارم.به رها شدنِ آرش اله وردی از پارادوکس ِ «بروم- نروم» .به بریدن و بریده شدن اش احترام می گذارم که استعداد آلوده شدن و تن دادن به بازی را داشت.اما برید و کتابش را آتش زد تا گرم شود.به نگاه لجوج  و بی انعطافِ بهنام بدری احترام می گذارم...به بد دهنی و کله شقی علی سطوتی ...به نعره هاش...دیوانه بازی هاش...به خطبه های دعوت به نپذیرفتن :«مین های زیر زمینی متحد شوید!»...

حس می کنم که نمی توانم بگذرم از این جریان زیبا...این جریانِ زیبا که من کناره می گیرم از آن تا پاکدامن نمانم و به آلودگی تن بدهم.من اهلِ بازی ام...اهلِ کنارِ گود.ولی نتوانستن و نخواستن من دلیل نمی شود که خودم را به کوری بزنم و اصالتِ این حرکت را کتمان کنم.گیرم پر دور باشم از آن وادی...نفهمم که سهند آدم عارف چه می گوید...گیرم که حتی شعرش به نظرم بی ارزش باشد...اما ارزش کارش را نمی توانم نادیده بگیرم.درود می فرستم به او.به مجید یگانه با آن صدای از تهِ چاهش...به بی قراری و ادراک غریب الهام ملک پور...به سام مقدم که همه ی کائنات را به پاره ای از اعضای بدنش می گیرد و کفری ام می کند گاهی.به فریبا فیاضی که بچه ی خوبی نیست.نمی تواند باشد...به بی قیدی تلخ یاور بذرافکن درود می فرستم...به بریده- نبریدگی فرزانه مرادی درود می فرستم...

شمّ من به من می گوید که بچه های مطرود ساحل نشین خواهند شد و من و باقیِ مسافرانِ این کشتی اشباح هر کدام کف کابین خودمان را سوراخ می کنیم و آخرش فرو می رویم.اهل ادا نیستم.فریاد برائت نمی زنم...نمی گویم من هم بریده ام...من هم از بازی کشیده ام کنار....نمی توانم بگویم...چون طاقت طرد شدن،طاقتِ مطرود بودن را ندارم...این بریدن برایم ارزش دارد اما.می نشینم و تماشایتان می کنم و کیفش را می برم...مثل کسی که از گرفتنِ بادِ مشتِ دیگران به دماغش کپ می کند ، اما در کمال پر رویی هر شب به تماشای بوکس می رود...مثل کسی که از فکرِ روح هم جایش را خیس می کند ، اما هر شب فیلم وحشتناک تماشا می کند...من می نشینم و تماشایتان می کنم...لازم شد برایتان کف می زنم...یقه ام را چاک می دهم...حتی المقدور می زنم توی دهن هر کسی که این حرکت را مسخره بداند...نقل من نقل ِ مالیدن و خاراندن نیست.جاهای بهتری دارم برای مالاندن و خاراندن...تنها خواستم خبرتان کنم که دارم کیف می کنم از چیزی ...دارم از چیزی کیف می کنم...

|+| نوشته شده توسط علی مسعودی نیا در 86/09/25  |
 
 
بالا